مدت ها

مدت ها بود ندیده بودمش. به ندیدنش داشتم عادت می کردم. چاله ای کنده بودم برای احساسم و در آن کرم های خاکی را می گشتم. آغاز را پایانی است و پایان را آغازی. گوش هایم بی تاب زنگ خوردن تلفن نبود و قلبم حریص شنیدن او نمی شد. داشتم به نبودنش قانع می کردم چشمانم را. تلفن زنگ زد. او آن سوی آفتاب ایستاده بود. گفت باران می بارد برویم مثل همیشه زیر باران. رفتیم. کنار هم انگار که باید حس های کهنه خیس بخورد و تازگی بگیرد. تا ته باران رفتیم. خیس خیس. باران مثل همیشه مهربان و بی پایان بود.خیس خیس. دیگر راهی نبود که باران در آن نباریده باشد. چشم که باز کردم. روبروی هم نشسته بودیم با چشمانی خشک. نگاهی تهی از دیدن. مثل همیشه سفارش خوردن چیزی . مثل همیشه. حرف هائی مثل حس های فشرده علفزار. بوی علف های خیس. علف های فشرده در دست. پیچیده در حس باران. چشم در چشم هم. همه چیز تهی از بودن. با هم بودن. در هم فرو رفتن. نگاه که کردم هنوز در راه بودیم. در جاده ای که مهربانی آسمان آن را به انتهای افق دوخته بود. پیاده که شد. دست داد. برای خدا حافظی. دستانش فشرده بود در احساسم. چیزی در من نمی جنبید. باورهایم ان سوتر از انکار و تردید. بیگانه ایستاده بودند. احساس هایم آن طرفتر از بیگانگی بی تفاوتی پیشه کرده بود. وقتی می رفتم. کسی در آئینه ام دیده نمی شد. روزها بود که کسی در آئینه ام جا نمانده بود. کسی که روز هائی. همیشه جائی را در گوشه ای از باورها و احساس هایم برای خود خالی می کرد. هنوز زیر بارانم. دارم راه می روم. تا ته افق. جائی که مهربانی باران آن را به افقی بی پایان بدل کرده است... تنهایم... تنها... تنها تر از همیشه. غمگین نیستم... بیتابی نمی کنم... آرامم... رها... مسیر رفتن را بادی که در گیسوان آشفته باران می پیچد نشانم می دهد... دارم درد می کشم... درد دارد مرا می کشد به دنبال خود...