+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 17:34 توسط سعید
|
به نام رتبه اول مهــــــربانی .................. گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها، گوشه ای می نشینم و حسرت ها را می شمارم و باختن ها را... و صدای شکستنها را... و وجدانم را محاکمه می کنم؛؛؛ من کدامین قلب را شکستم و كدامین امید را نا امید کردم و کدامین، احساس را له کردم و کدامین، خواهش را نشنیدم و و به کدام دلتنگی خندیدم، که این چنین دلتنگم؟
عشقــو میشه تو دستای خسته پدر دید یا تو نگاه نگران مادر... نه تو دستای منتظر یه غریبه... ..................... من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟» .....................
سلام...
اینجا سرزمین من است ... و من مالک آنم... مینویسم در لحظات دلتنگی ام... وثبت میکنم دقایقم را بر دیواره های این سرزمین.. تا یادم نرود که دیروز را بر من چگونه گذراند این روزگار... شروع میکنم بنام معبودم... بنــــــام او...