شب که میشود دلم برایت تنگ میشود.تازه یادم می آید چقدر من و تو دوریم . چقدر تنهاییم . تازه یادم می آید چقدر تو را دوست دارم . راستش را بخواهی ما آدم ها وقتی هم را دوست داریم که تنها می شویم و تا تنها نشویم یادمان نمی آید بعضی ها هستند که نخ دلشان به تار نگاه ما بسته است . تازه تنها که میشویم یادمان می آید چه نخها که نبریدیم،چه دلها که نشکستیم،چه عهدها که نگسستیم،چه قولها که از یاد نبردیم،چه آهها که بر باد ندادیم ...آه

حواست با من هست؟!! من تنها به دنیا آمده ام ! چه بگوید کسی که میترسد تنهاییش را قسمت کند ؟!! اصلا تو قول می دهی که با آن قسمت از تنهاییم که قسمت می کنم نروی ؟؟ نه باور نمی کنم ... بگویی نه هم باور نمی کنم!!! اصلا دوست ندارم باور کنم !!! من دیگر هیچ چیز را باور نمی کنم ! باور نمی کنم که تنهایم ، باور نمی کنم که دوستت دارم ...

اما نه ... خودم را که نمیتوانم گول بزنم ! من تنهایم ، من تو را دوست دارم ، انگار تو هم مرا دوست داری . راستی تو مرا دوست داری ؟؟؟